اميررضا اظهریاميررضا اظهری، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه سن داره

امیررضا اظهری

امیررضا در وادی رحمت

  پسرم دیروز دلم خیلی گرفته بود چون یازدهمین سالگرد بابابزرگت بود دوست داشتم برم سرمزارش و گل ببرم و فاتحه بخونم اما نشد؛  هم بابایی از سرکار دیر اومد و هم اینکه به اتفاق عمه معصومه رفتیم خونه خاله فاطمه تا کمی کمکش کنیم عصری برگشتیم و تو خونه براش قرآن و نماز خوندم. امیررضا جونم میخوام یه کم باهات دردو دل کنم تا وقتی بزرگ شدی ببینی چقدر تنها بودم و غصه خوردم.   دیروز یاد 11 سال پیش افتادم که تو خونه با مامان و عمه معصومه نشسته بودیم اون موقع علی 40 روز بود که بدنیا اومده بود و سرمون گرم اون بود که یهو دیدم بابا حالش بد شد هر چقدر صداش کردم جوابمو نداد دست و پامو گم کرده بودم عمه معصومه گفت زنگ بزن&nbs...
30 شهريور 1392

واکسن پسرم

    پسرم 1 ماهی میشه پست جدید واست نزاشتم چون کلا سرمون گرم بود و خیلی اتفاقا افتاده بود. یه هفته ای سرمون گرم واکسن شما بود از درمانگاه که برگشتیم شما خودتون تا خونه خاله اعظم اومدی و اونجا به زهرا گیر داده بودی که نانای کنیم بیچاره زهرا رو خسته کرده بودی  بعدش ناهارو که خوردیم شما خوابیدین و بعد از بیدار شدن فقط گریه میکردی نمی تونستی پاتو زمین بزاری و بابا هم که سرکار بود خودمون اومدیم خونه و پیش مامان بزرگ و بابابزرگ خودتو لوس میکردی بعد از نیم ساعت نشستن اومدیم بالا و دوباره شروع کردی به گریه کردن چون نمی تونستی راه بری گریه میکردی؛ بابایی که از سرکار اومد واسه بابا ناز میکردی بعد عمه معصومه و دایی محم...
21 شهريور 1392
1